|
+ نوشته شده در 89/10/01 17:28 توسط محمدبیرامی |
دیوانه یکی دیوانه ای آتش بر افروخت + نوشته شده در 89/04/07 15:11 توسط محمدبیرامی |
+ نوشته شده در 89/03/15 23:59 توسط محمدبیرامی |
چرا پنهان کنم ؟ عشق است و پیداست + نوشته شده در 89/03/14 22:16 توسط محمدبیرامی |
و رسالت من این خواهد بود خدایا کمکم کن که ره ناهموار است و دستانم سخت لرزان. خدایا سخت هراسانم که ره به پایان رسدو من استکان خالی شکسته در دست ، سر به زیر انداخته و هیچ برای عرضه نداشته باشم و از شرم نتوانم به چشمانت بنگرم. خدایا به من باز هم لطف کن!! مثل لطف نخستت که از عدم مرا آدمی ساختی + نوشته شده در 89/02/30 0:48 توسط محمدبیرامی |
+ نوشته شده در 89/02/27 14:24 توسط محمدبیرامی |
پيش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم كه بياني چو زبان تو ندارد سخنم تا من از راز سپهرت گرهي باز كنم صبر كن اي دل غم ديده كه چون پير حزين عاقبت مژده ي نصرت رسد از پيرهنم چه غريبانه تو با ياد وطن مي نالي من چه گويم كه غريب است دلم در وطنم آه ازين باد بلاخيز كه زد در چمنم كي بود باز كه شوري به چمن درفكنم نی جدا زان لب و دندان چه نوایی دارد من ز بی هم نفسی ناله به دل می شکنم بی تو آری غزل سایه ندارد لطفی باز راهی بزن ای دوست که آهی بزنم + نوشته شده در 89/02/27 13:36 توسط محمدبیرامی |
اي با من و پنهان چو دل از دل سلامت مي کنم تو کعبه اي هر جا روم قصد مقامت مي کنم هر جا که هستي حاضري از دور در ما ناظري شب خانه روشن مي شود چون ياد نامت مي کنم ........................ متن کامل غزل در ادامه مطلب + نوشته شده در 89/02/19 18:25 توسط محمدبیرامی |
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟ + نوشته شده در 89/02/16 18:29 توسط محمدبیرامی |
چه فکر می کنی؟ جهان چه آبگينه شکسته ای ست که سرو راست هم در او شکسته می نمايدت. چنان نشسته کوه در کمين دره های اين غروب تنگ که راه بسته می نمايدت. زمان بی کرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج به پای او دمی ست اين درنگ درد و رنج، به سان رود که در نشيب دره سر به سنگ می زند رونده باش اميد هيچ معجزی زمرده نيست، زنده باش. ه - الف - سایه + نوشته شده در 89/02/12 23:36 توسط محمدبیرامی |
|